تنهایی متفاوت

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم # آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار "فاضل نظری"

تنهایی متفاوت

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم # آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار "فاضل نظری"

۱۵ مطلب با موضوع «تنهایی» ثبت شده است

سلام.

حالا که به اولین مطالب اینجا فکر میکنم.. میبینم اون موقع عجب فکرای عجیبی داشتم.

شاید اثر پست کنکور بودن بود. دنیا رو انقد: ۰ دیدن. البته که فکر میکردم دارم همه ی دنیا رو میبینم و با این حال باز هم دنیا برای من کمه

حالا هم همین رو باور دارم که دنیا با همه ی زیبایی هاش و همه و همه ی داراییش خیلی کمه و محدود

اون چیزی که من رو از اون حالت در آورد وارد جامعه ی انسانی شدن مشغول شدن و آشنا شدن با انسان های دیگه بود

اون چیزی که بزرگه و من رو به تحیر وا میداره خوده انسانه نه دنیای اطرافش

این که دوست دارم پست های یه انسان دیگه رو از اون ور دنیا بخونم بخواطر اون نگاهیه که به دنیا داره. بخواطر بیانشه، بخواطر خودشه نه بخواطر دنیای اطرافش، بخواطر چیزیه که اون از دنیای اطرافش میبینه و به من منتقل میکنه

انسان اون گوهریه که ارزشمنده روی زمین نه هیچ چیز دیگه ای


خلاصه اینکه با دانشگاه رفتن و سروکار داشتن با بقیه از اون احساس  کوچک بودن آفرینش خدا در اومدم اما خب، باز هم مسائلی هست که انسان رو به تحیر وا میداره، باعث میشه غصه رو تک تک گلبول های قرمزت بشینه و یک یکه سلول های بدنتو غمگین کنه

انسان هایی رو میبینی که دروغ میگن

انسان هایی رو میبینی که خیانت میکنن

انسان هایی رو میبینی که دل بقیه رو میشکونن

انسان هایی رو میبینی که میگن ما میدونیم قلیون ضرر داره! ولی بازم ازش دست نمیکشن

انسان هایی رو میبینیم که با ژس عالِم بودن، انسان رو فقط حیوونی میبینن که تکامل یافته

انسان هایی رو میبینیم که ارزش انسان بودنشون رو نمیفهمن


کاش هیچوقت بین اسرائیل و غزه جنگ نبود. تجاوز جنسی نبود. دروغ نبود.

کاش انسان عظمت خودش رو درک میکرد، که اگر اینو میفهمید هیچ وقت دروغ نیمگفت، جنگ نمیکرد، توهین نمیکرد.

۰ نظر ۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۰:۰۸
ت.ن

اول صبحی نوشتنم اومده.

زیر بارون، صدای خنده های عاشقانه ی تو

خورشید هم تاب نیاورد و ابر ها رو کنار زد تا از چشم هات روشنایی بگیره

و در ساعتی آفتابی باران بارید.


حالا خوبه بلد هم نیستم از این جمله ها بنویسم.

وضعیت الان من؟: سردرگمی ذهنی. الان با یه چیزی مشکل دارم که نمیتونم بیانش کنم. همیشه به زبون آوردن حس درونیم مشکل بود.

آره. من چون نمیتونم خوب بگم، اجبارا خوب میشنوم. حالا بقیه فکر کردن خیلی دل بزرگی دارم و غم هام واسه خودمه و برای در و دل و غم یقیه هم کلی مناسب. ام. راستش خودم هم اینطور فکر میکردم

ولی واقعیت اینه که اگر کسی از من در و دل نشنیده، تا حالا غمگین من رو ندیده، چون یاد نگرفتم چیزی که توی دلم، ذهنم هست رو بیان کنم. خارجش کنم.


خب مگه میشه کسی همه چیزو توی خودش بریزه؟ در حالت عاده که نه. بالاخره لبریز میشه و شاید منفجر. ولی واسه من اینطور نیست.. عوض اینکه بلد نیستم خوب بگم؛ چنان خوب فراموش میکنم! اصلا از این گوش شنیدن و اون یکی در کردن هم گذشته. از این گوش داخل که میشه دیگه محو میشه. تمام. به قول بچه های شبکه، drop میشه.


خب این هم بجای خودش مشکل دیگه ایه. هیچوقت به گذشته فکر نکردن.

شاید بخاطر اینه که عکاسی رو دوست دارم. و فیلم برداری. و نوشتن! ثبت وقایع جایی خارج از ذهنم. چون اون تو هیج خاطره ای نمیمونه. هیچ دلخوری، تنفری، لحظه های بد، خوب.


میدونم باید الان زندگی کرد. شاید خوب گذشته رو کنار گذاشتم.. اما بجای حال بودن یکم متمایلم به آینده. و این بده؟ بله.


چند دقیقه زمان لطفا جلو نرو.. ببینم من کجام دارم چیکار میکنم؟؟

۰ نظر ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۲۱
ت.ن

دیدار تو ای دوست

دلی پاک میخواست

و یا شاید

دلی آماده ی تطهیر

چه کنم هیچکدام را نداشتم


و ما ادراک ما لیلة القدر ):

۰ نظر ۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۰۴
ت.ن

سلام.

امشب, درب های آسمان گشوده میشوند

و من بی چیز گناهکار سیاه دل مغرور دورافتاده ی تهی دست و فرسوده مغز و دل چه میفهمم که این, یعنی چه

خدایا

دلم؛ سی روز گریه میخواهد ..

۲ نظر ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۹
ت.ن

امشب, تمام سهمم از این " شب قدر " ثانیه هاییست که دارد میگذرد ..

فقط میگذرد

 

 

و چقـــدر منتظرم, منتظر باز شدن درب های آسمانت خدایا

 

و هوَ شَهرُ رَمَضَانَ

۰ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۲۷
ت.ن