تنهایی متفاوت

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم # آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار "فاضل نظری"

تنهایی متفاوت

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم # آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار "فاضل نظری"

۳ مطلب با موضوع «خط خطی» ثبت شده است

سلام.


رشته ام نرم افزاره. ۱۹ سالمه

کد و کد و کد. چنان علاقه ای دارم که نگو و نپرس


وقتی متن های عاطفی یا فلسفی رو میبینم چنان خوشم میاد که باز هم نگو و نپرس


میدونی به ما یاد دادن اگر رفتیم توی اتاق هیچکس اونجا نبود.. نگیم هیچکس اینجا نیست! چون حداقل خودمون اونجا هستیم.

و بیت مورد علاقم از سهراب : جای مردان سیاست بکارید درخت، تا هوا تازه شود.


میدونید.. توی کد نوشتن حق نوشتن هیچ‌! هیچ چیز غیر منطقی رو ندارید. 'من' + 'تو' همیشه میشه 'منتو' . ما نمیشه

میدونی الان فکر میکنم کامپیوتر منطقی نیست! ریاضیاتیه


منطق اونیه که تمام احساسات عالم هم توش بگنجه

اونیه که تنهایی نازک سهراب هم توش جا بشه


میدونی اصلا بنظرم همه ی هستی در واقع و حقیقت.. فقط یک چیز واحد هستن.

عقل و عشق جدا نیستن

اصلا مگه میتونن جدا باشن! جز وهم نیست. بنظرم

همه چیز عقله. همه چیز عشقه

عشق کوری نمیاره. اونی که عاشقی کارش میکنه وهم کورش کرده. فکر میکنه عاشقه

مگه میشه عشق کوری بیاره؟ مگه میشه عاقل عاشق نباشه؟ اصلا کدوم عاشقی عاقل نیست!؟؟؟

نهایتا اینها همه یکیه. همون طور که اول یکی بوده


تنها چیزی که الان نمیفهمم اینه که این وحدت چجوری باز باعث جدایی میشه! چجوری باعث تفاوت میشه

چجوری دنیا به وجود میاد. قوم های مختلف نظرات مختلف

۰ نظر ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۲:۴۳
ت.ن

اونجا که بودم, توی بازار نمیدونم چیچی, دیدم واسه تزیینات یه تعداد بادکنک رو بستن به هم,

و شکل ابر در آوردن..

 

واسه گوشه های این ابره بعضی بادکنک ها رو نصفه, بعضی هم خیلی کمتر از ظرفیتشون پر کرده بودن. و این برای من که همیشه بادکنک رو تا مرز ترکیدن پر شده میدیدم, یه صحنه ی غیر طبیعی بود که باز هم من رو به دیدن بهتر دنیا, و رها کردن تماشای دنیا از یه سوراخ کوچیک دعوت میکرد..

 

چشم ها را باید شست, جور دیگر باید دید.

۰ نظر ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۴۲
ت.ن

امروز،یعنی دیروز:-d

_صبح بعد از امتحان مبانی برنامه نویسی ساعت 8،که ساعت 8:01 دقیقه از خواب پاشدم و بزور به 1 ساعت آخر امتحان رسیدم،

تاکسی گرفتم که برگردم خونه،

ولی غریب بود،ایندفعه هم غریب و نا آشنا بود،هم بی موقع و بدون مقدمه

نمیدونم،20 دقیقه ای که از خونه تا دانشگاه توی تاکسی بودم،تنها حس آرامش داشتم و اینکه حتما دلیلی داشته که دیر از خواب بلند شدم،بعد که سوالاتو حل کردم نمیدونم اون آرامش قبل امتحان با اثر حل مسائل منطقی چجوری ادغام شد که بعد از امتحان این غریبترین احساس بهم دست داد


_تاکسی گرفتم که برگردم خونه،  ولی مگه میشد؟؟ به راه رفتنِ کنارِ بزرگراه،به عبور بی توجه ماشین ها،به صدای باد ناشی از رد شدنشون نیاز داشتم.

دستتون درد نکنه ای گفتم و پیاده شدم..

از در دوم نیرو دریایی تا برج باید پیاده برم...اوووو کی میره اینهمه رو!! عجب اشتباهی کردم..


_اتوبوس عالیشهر وایساده ولی نشستم و سوار نشدم،40 دقیقه دیگه اتوبوس بعدی میاد


_الان دیگه به انجامش فکر نمیکنم،اینکه دستامو توی جیبم کنم و کیفم روی شونم باشه برام عادت شده،کلا اینجوری راه میرم،کِی عادت شد!! شاید همون روزایی که سعی میکردم همه ی حواسم فقط به صداهای اطرافم باشه،شایدم اون روزایی که سعی میکردم فقط به چیزایی که در لحظه میبینم فکر کنم و صداهایی که میشنوم رو drop کنم،شایدم اون روزایی که سعی میکردم همه ی صداها و دیدنی های ورودی مغزم رو نشنوم و نبینم و،در لحظه به چیزی فکر نکنم،


_مثل همیشه روی سنگ جدول راه میرم هر چند لحظه می افتم و دوباره میرم بالا.بعضی وقتا فکر میکنم یه ماشین واسم وامیسه و یه نگاه به جاده میندازم،ولی نه..راستی باید برگه های سروش رو میبردم آموزش و پرورش...اِی خدا پول ندارم تا اونجا برم که،اگه میرفتم دیگه نمیتونستم برگردم خونه:-d وااای راستی دارو های مامان بزرگم قرار بود بیارم،،اه کی اینقد حواس پرت شدمممم...راستیییی اصلا کتاب زبانم خوابگاست یا خونه!؟؟؟؟الان من برم خونه پس فردا چجوری امتحان زبان بدمممم


روی سنگ جدول نشستم و برگه های سروش هم توی دستمه،

صدای ساییدن دوتا برگه رو میشنوم،صدای باد،رنگ سبز درخت کنارمو میبینم،مهر آبی روی برگه ها،

دارم به چی فکر میکنم؟؟کی اینجوری شدم

سه بار وضعیت نشستنمو تغییر میدم تا شاید حواسم جمع شه،دارو هاروچیکار کنم..!


_بهمنی تازه رفته؟ سوال آقایی بود که کنارم نشست،آره تازه رفت

30 ثانیه بعد بهمنی اومد :-d واسه اینکه ضایع نشم گفتم:البته تازه منظورم نیم ساعت پیش بودا،،

نیم ساعت از رفتن اتوبوس عالیشهر میگذره و 10 دقیقه دیگه میاد.-عالیشهر میری؟صدای همون آقا بود:بله

-چون گفتی نیم ساعته نشستی. ایول چه آدم باهوشیه


_شاید از اون روزی که به وسیله نقلیه عمومی عادت کردم،ساعت ها تلف شدن وقت،ساعت ها سکوت و زل زدن به پشت پنجره اتوبوس

این مردم به چی فکر میکنن؟به بچشون که خونه تنهاست؟یا به تنها راه ساختن رباتی که عینا مث انسان باشه،

شاید از اون روزی که توی ایستگاه به کار های مردم نگاه کردم،به بازی کردن بچه ها،چشم چرونی پسر ها،سوار اتوبوس شدن پیرزن ها؛

شاید ازاون روزی که یک و نیم ساعت روبروی عظمت دریا نشستم و از دیدن هیچ نقطه ایش سیر نشدم،از شنیدن صدای هیچ موجیش خسته نشدم،از شور شدن طعم لب هام لذت بردم

از اونهمه ذوق موقع گوش دادن آهنگ ماه و ماهی توی اون صدای موج و انعکاس خورشید تعجب کرده بودم و حس تهی شدن داشتم

شایدم از پرواز مرغ های دریایی بالای سرم، توی روز دیگه ای؛که اون آرامش دریا با خروشی که چند روز پیش داشت بدجور توی ذوق میزد،


باز هم مثل معمول توی اتوبوس جا نبود و 40 دقیقه سرپا وایسادم.


پ ن: دوست دارم حرف زدنم بدون ابهام باشه،اما اینجا دیگه نتونستم رعایت کنم واقعا..شاید مخاطب این مطلب فقط خودمم،در آینده

ز ن:الان ساعت 2:20 دقیقه هست و صبح زود هم بایدم برگردم بوشهر برای برگه های سروش,داروهای مامانبزرگم,کتاب زبان.ههی

۰ نظر ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۰۵
ت.ن