تنهایی متفاوت

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم # آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار "فاضل نظری"

تنهایی متفاوت

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم # آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار "فاضل نظری"

متفاوت بود

يكشنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۲:۰۵ ق.ظ

امروز،یعنی دیروز:-d

_صبح بعد از امتحان مبانی برنامه نویسی ساعت 8،که ساعت 8:01 دقیقه از خواب پاشدم و بزور به 1 ساعت آخر امتحان رسیدم،

تاکسی گرفتم که برگردم خونه،

ولی غریب بود،ایندفعه هم غریب و نا آشنا بود،هم بی موقع و بدون مقدمه

نمیدونم،20 دقیقه ای که از خونه تا دانشگاه توی تاکسی بودم،تنها حس آرامش داشتم و اینکه حتما دلیلی داشته که دیر از خواب بلند شدم،بعد که سوالاتو حل کردم نمیدونم اون آرامش قبل امتحان با اثر حل مسائل منطقی چجوری ادغام شد که بعد از امتحان این غریبترین احساس بهم دست داد


_تاکسی گرفتم که برگردم خونه،  ولی مگه میشد؟؟ به راه رفتنِ کنارِ بزرگراه،به عبور بی توجه ماشین ها،به صدای باد ناشی از رد شدنشون نیاز داشتم.

دستتون درد نکنه ای گفتم و پیاده شدم..

از در دوم نیرو دریایی تا برج باید پیاده برم...اوووو کی میره اینهمه رو!! عجب اشتباهی کردم..


_اتوبوس عالیشهر وایساده ولی نشستم و سوار نشدم،40 دقیقه دیگه اتوبوس بعدی میاد


_الان دیگه به انجامش فکر نمیکنم،اینکه دستامو توی جیبم کنم و کیفم روی شونم باشه برام عادت شده،کلا اینجوری راه میرم،کِی عادت شد!! شاید همون روزایی که سعی میکردم همه ی حواسم فقط به صداهای اطرافم باشه،شایدم اون روزایی که سعی میکردم فقط به چیزایی که در لحظه میبینم فکر کنم و صداهایی که میشنوم رو drop کنم،شایدم اون روزایی که سعی میکردم همه ی صداها و دیدنی های ورودی مغزم رو نشنوم و نبینم و،در لحظه به چیزی فکر نکنم،


_مثل همیشه روی سنگ جدول راه میرم هر چند لحظه می افتم و دوباره میرم بالا.بعضی وقتا فکر میکنم یه ماشین واسم وامیسه و یه نگاه به جاده میندازم،ولی نه..راستی باید برگه های سروش رو میبردم آموزش و پرورش...اِی خدا پول ندارم تا اونجا برم که،اگه میرفتم دیگه نمیتونستم برگردم خونه:-d وااای راستی دارو های مامان بزرگم قرار بود بیارم،،اه کی اینقد حواس پرت شدمممم...راستیییی اصلا کتاب زبانم خوابگاست یا خونه!؟؟؟؟الان من برم خونه پس فردا چجوری امتحان زبان بدمممم


روی سنگ جدول نشستم و برگه های سروش هم توی دستمه،

صدای ساییدن دوتا برگه رو میشنوم،صدای باد،رنگ سبز درخت کنارمو میبینم،مهر آبی روی برگه ها،

دارم به چی فکر میکنم؟؟کی اینجوری شدم

سه بار وضعیت نشستنمو تغییر میدم تا شاید حواسم جمع شه،دارو هاروچیکار کنم..!


_بهمنی تازه رفته؟ سوال آقایی بود که کنارم نشست،آره تازه رفت

30 ثانیه بعد بهمنی اومد :-d واسه اینکه ضایع نشم گفتم:البته تازه منظورم نیم ساعت پیش بودا،،

نیم ساعت از رفتن اتوبوس عالیشهر میگذره و 10 دقیقه دیگه میاد.-عالیشهر میری؟صدای همون آقا بود:بله

-چون گفتی نیم ساعته نشستی. ایول چه آدم باهوشیه


_شاید از اون روزی که به وسیله نقلیه عمومی عادت کردم،ساعت ها تلف شدن وقت،ساعت ها سکوت و زل زدن به پشت پنجره اتوبوس

این مردم به چی فکر میکنن؟به بچشون که خونه تنهاست؟یا به تنها راه ساختن رباتی که عینا مث انسان باشه،

شاید از اون روزی که توی ایستگاه به کار های مردم نگاه کردم،به بازی کردن بچه ها،چشم چرونی پسر ها،سوار اتوبوس شدن پیرزن ها؛

شاید ازاون روزی که یک و نیم ساعت روبروی عظمت دریا نشستم و از دیدن هیچ نقطه ایش سیر نشدم،از شنیدن صدای هیچ موجیش خسته نشدم،از شور شدن طعم لب هام لذت بردم

از اونهمه ذوق موقع گوش دادن آهنگ ماه و ماهی توی اون صدای موج و انعکاس خورشید تعجب کرده بودم و حس تهی شدن داشتم

شایدم از پرواز مرغ های دریایی بالای سرم، توی روز دیگه ای؛که اون آرامش دریا با خروشی که چند روز پیش داشت بدجور توی ذوق میزد،


باز هم مثل معمول توی اتوبوس جا نبود و 40 دقیقه سرپا وایسادم.


پ ن: دوست دارم حرف زدنم بدون ابهام باشه،اما اینجا دیگه نتونستم رعایت کنم واقعا..شاید مخاطب این مطلب فقط خودمم،در آینده

ز ن:الان ساعت 2:20 دقیقه هست و صبح زود هم بایدم برگردم بوشهر برای برگه های سروش,داروهای مامانبزرگم,کتاب زبان.ههی

۹۵/۱۱/۰۳
ت.ن

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">