تنهایی متفاوت

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم # آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار "فاضل نظری"

تنهایی متفاوت

از فلسفه تا سفسطه یک عمر دویدم # آخر نه به اقرار رسیدم نه به انکار "فاضل نظری"

داستان عاشقانه؟ مگه داریم

دوشنبه, ۲۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۲۱ ق.ظ

اول صبحی نوشتنم اومده.

زیر بارون، صدای خنده های عاشقانه ی تو

خورشید هم تاب نیاورد و ابر ها رو کنار زد تا از چشم هات روشنایی بگیره

و در ساعتی آفتابی باران بارید.


حالا خوبه بلد هم نیستم از این جمله ها بنویسم.

وضعیت الان من؟: سردرگمی ذهنی. الان با یه چیزی مشکل دارم که نمیتونم بیانش کنم. همیشه به زبون آوردن حس درونیم مشکل بود.

آره. من چون نمیتونم خوب بگم، اجبارا خوب میشنوم. حالا بقیه فکر کردن خیلی دل بزرگی دارم و غم هام واسه خودمه و برای در و دل و غم یقیه هم کلی مناسب. ام. راستش خودم هم اینطور فکر میکردم

ولی واقعیت اینه که اگر کسی از من در و دل نشنیده، تا حالا غمگین من رو ندیده، چون یاد نگرفتم چیزی که توی دلم، ذهنم هست رو بیان کنم. خارجش کنم.


خب مگه میشه کسی همه چیزو توی خودش بریزه؟ در حالت عاده که نه. بالاخره لبریز میشه و شاید منفجر. ولی واسه من اینطور نیست.. عوض اینکه بلد نیستم خوب بگم؛ چنان خوب فراموش میکنم! اصلا از این گوش شنیدن و اون یکی در کردن هم گذشته. از این گوش داخل که میشه دیگه محو میشه. تمام. به قول بچه های شبکه، drop میشه.


خب این هم بجای خودش مشکل دیگه ایه. هیچوقت به گذشته فکر نکردن.

شاید بخاطر اینه که عکاسی رو دوست دارم. و فیلم برداری. و نوشتن! ثبت وقایع جایی خارج از ذهنم. چون اون تو هیج خاطره ای نمیمونه. هیچ دلخوری، تنفری، لحظه های بد، خوب.


میدونم باید الان زندگی کرد. شاید خوب گذشته رو کنار گذاشتم.. اما بجای حال بودن یکم متمایلم به آینده. و این بده؟ بله.


چند دقیقه زمان لطفا جلو نرو.. ببینم من کجام دارم چیکار میکنم؟؟

۹۶/۰۵/۲۳
ت.ن

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">