تنهایی متفاوت

لحظه هایی از یک زندگی

تنهایی متفاوت

لحظه هایی از یک زندگی

بدترین بود

جمعه, ۶ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۳۲ ب.ظ

سلام.


امشب از خشت برگشتیم. دیشب لباس برون اکبر و فائزه بود. خوشبخت بشن انشالله

عصر که رفته بودیم بالا توی زمین ها و دشت و دمن، برگشتن هرچه منتظر بودم دیدم اکبر نمیادو بعد از چند ساعت فهمیدم رفتن خونه ی آرزو اینها. پیش مضعفر و امیرعلی کوچولو.

ما هم سرزده رفتیم اونجا و به عبارتی گند زدیم توی دزدکی مثلا جایی رفتنشون!!

برداشتیم آوردیمشون خونه خاله و یه پلاستیک بزرگ خرت و پرت که گرفته بودن صندوق عقب، جا موند. توی راه عالیشهر زنگ زدن.


- داشتم از کوچه خاله اینها میومدم پایین، یه ماشین توی کوچه بود یه خانم بیرونش واساده بود که چادر سرش بود، یهو مرده از پشت فرمون در اومد رفت اونور ماشین طرف خانومه. ماشین توی شیب شروع کرد آروم حرکت کردن، یارو خانومه رو محکم پس زد نذاشت سوار ماشین شه، زود سوار شد و نذاشت ماشین بیشتر توی شیب جلو بره، گاز داد و اومد که بره. گفتم شاید زن و شوهرن دعواشون شده اومده گذاشتتش خونه ی باباش، پلاک رو خوندم تهران بود!! حفظش کردم و به فرضیه ام شک کردم. آروم جلو میرفتم، خانومه روش به دیوار بود و چادرش کاملا روی خودش انداخته بود و داشت سر و وضعش رو مرتب میکردم، وایسم بهش بگم، به من چه، بیخیال شم، چیکار کنم. همونطور که ازش رد شدم و سمت آخر کوچه میرفتم توی آیینه نگاه میکردم، یکم وایساد و خودش رو مرتب کرد بعد راه افتاد سمت خیابون، ظنم قوی تر شد که خونشون اینجا نیست، زن و شوهر هم نبودن حتما، آخر کوچه دور زدم و برگشتم، چند متر قبل از جایی که داشت میرفت وایسادم زود پیاده شدم، پیاده یکم جلو رفتم و صدا زدم:

- حاج خانوم، خانوم.

برگشت، دختره ۲۲ سالش بیشتر نبود، هیچ علامتی از گریه، هیچ نشونی از غم!

خیلی تند تند گفتم:

- خانوم اگر مشکل خانوادگی بود که هیچی اگر مشکل خاصی ..

با عجله گفت:

نه ..

و برگشت

و رفت

و تا وقتی به خیابون رسید مات زده رفتنش رو میدیدم

.

چیکار باید میکردم

خشت روستاست. یعنی بصورت علمی مرکز بخش هست، از نظر فرهنگی روستاست، غیرت ها، دعوا های خانوادگی، رابطه ی هیچجوره ی پسر و دختر.

باید دنبالش میرفتم و ازش بیشتر سوال میپرسیدم؟

باید از اول جلوی ماشین یارو وایمیسادم و نمیذاشتم بره؟

باید همون اول کنارش وایمیسادم ازش میپرسیدم نه که برم آخر کوچه و دور بزنم؟


نمیدونم خدا از این اتفاقی که برام انداخت چه منظوری داشت،

اما امشب بدترین صحنه ی زندگیم رو دیدم. اون لحظه ای که دختره رو گرفت و محکم پسش زد..


لعنت به همه ی پسر ها

لعنت به اون حیوونی که زور بیشترش رو به رخ یه دختر میکشه، اونم اینجوری

لعنت به پسری که به یه دختر خیانت کنه

لعنت به همه ی پسر ها

لعنت به پسری که وقتی به کثافت کاری هاش رسید ترک میکنه، سرد میشه، گم میشه

امشب بدترین صحنه ی زندگیم رو دیدم.. باید میمردم. باید



پ.ن: الان نمیتونم نگم لعنت به همه ی پسرها، بله پسر خوب هم هست، الان احساساتی ام، نه منطقی. اوکی؟

۹۶/۱۱/۰۶
امید

نظرات  (۱)

۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۴۵ سفارش ترجمه
متاسفانه زیادند توی جامعه ما و البته چه بسا که در دنیا...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">